شعری از پژمان بختیاری

به پیرامن کوهساری بلند دیاریست پرمایه و ارجمند
ده و بیشه و دشت و آب روان زمینی چو خورشید روشن روان
گران بار کوهی بلند اختری سپهر افسری ایزدی گوهری
زیک سو به ماهی فرو هشته یال وز آن سوی بر ماه گسترده بال
همانا که آن مرز مینو سرشت بود لختی از خاک خرم بهشت
گریبانش از گوهر آکنده است عبیرش به دامن پراکنده است
در آن سرزمین کرده جای نسشت نژادی جوانمرد و "ایران" پرست
دلیر و گرانست و پولاد خای سرافراز و با نام و جنگ آزمای
گه آشتی آب آتش نورد چو دریای آتش به گاه نبرد
سواران شیر افکن پیل تن پدر بر پدر گرد و شمشیرزن
همه از در فر فرماندهی پدید آورد روزگار بهی
گروهی چو خورشید روشن گرا تباری زخورشید روشن ترا
مر آن مرز را "بختیاریست" نام که بادش جهان رام و گردون به کام
گر ایران زمین، بختیاری نداشت برانم که از بخت یاری نداشت
همه مردمش گرد و شیر اوژنند تو گوئی مگر کوهی از آهنند



پژمان بختیاری

/ 0 نظر / 21 بازدید